گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 24 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

6هفته و 1روز

1392/11/30 10:43
نویسنده : مامان سعیده
246 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزدل مامانقلب خوبی؟

عشقم امروز سالگرد ازدواج منو باباییه هااااااخجالت

چقدر خوشحالم که امسال هم تولد بابایی و هم سالگرد ازدواجمون پیشمون بودیماچ

بهت که گفته بودم,دیروز امتحان شهری رانندگی داشتم,وقتی داشتم از آموشگاه میرفتم

سمتِ محل امتحان خیلی استرس داشتم,دستم رو گذاشتم روی شکمم و بهت گفتم:

عشقم؛دعا کن مامانی قبول بشه...من مطمئنم تو اگه دعا کنی من قبول میشم

و خداروشکر همین هم شدقلب قربونت  برم که برای مامانی دعا کردی فدااااات بشم منقلب

...

دیروز عصری وقت دکتر داشتیم,اولین باری بود که میخواستیم روی ماهت رو ببینیم

دکتر یه سری سوال ازمون پرسید و یه سری توصیه های ایمنی کردنیشخند

و گفت برو تو اتاق تا سونوت کنم.

بابایی هم اومد پیشم

دل تو دلم نبود

واااای خدا داشتم از استرس میترکیدمفرشته

دکتر گفت: این ساک حاملگیه که میبینی,تو دلم گفتم خداروشکرررررررر

یه نقطه ی سیاه کوچولو توی ساک بود فکر کردم توئی

منتظر بودم تا تورو نشونم بده که گفت:شما 6هفته هستی و جنین هنوز شکل نگرفته

برای لحظه ای دنیا رو سرم خراب شد

در ادامه گفت: البته این طبیعیه و هنوز وقت داره برای شکل گرفتن!

3هفته ی دیگه که بیای هم جنین رو میبینی هم قلبش رو

آروم تر شدم ولی ته دلم نگران بودم هنوز....گفتم آقای دکتر همه چیزش خوبه؟عادیه؟

گفت:آره همه چیز نرمال و خوبه و من راضی ام و نگران هم نیستم !

تو اگه میخوای نگران باشی باشنیشخند

بازهم کمی خیالم راحت شد

داروهارو گرفتیم و اومدیم خونه؛20تا قرصprenatac اگه اشتباه ننوشته باشم بهم داده واسیدفولیک.

حالا قراره 3هفته دیگه دوباره بریم پیشش

دیشب عجیب حالم بد بود بابا هم باشگاه بود,مامانم هم رفته بود جمکران برای سلامتی شما دعا کنه.

زنگ زدم به مامانِ بابایی(نمیدونم در آینده چی میخوای صداش کنی) برام غذا آورد و پیشم موند.

بنده ی خدا کارهای خونمون رو انجام داد و تا اومدن بابا پیشم بود

حالم عجیب بد بود!نمیدونم چرا!!!

راستش با اینکه دکتر با اطمینان بهمون گفت که همه چی خوبه و الان زوده برای تشکیل جنین؛ولی

ته دلم نگرانم

همش استرس دارم که نکنه زبونم لااال بارداری پوچ باشه و اصلا تو در کار نباشیناراحت

فکرش هم دیوونم میکنه

نمیتونم دنیای بدون تورو تصور کنمگریه

بمون مادر؛ بمون عشقم....بزرگ شو....خوب رشد کن..منو بابا رو تنها نذار

..............

خاله جونی ها؛

برای سلامتی نینی کوچولوی ما دعا میکنید؟!نگران

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

سارا
30 بهمن 92 13:56
عزيزم تو كه ميدوني استرس برات سمه... بد به دلت راه نده .. اين چه فكراييه كه ميكني من مطمئنم ني نيت سالم به دنيا مياد... هموني كه اونو به وجود اورده همونم ازش مراقبت ميكنه
مامان سعیده
پاسخ
اره عزیزم همیشه به دوستای باردارم دلداری میدادم و آرومشون میکردم ولی حالا که خودم تو این موقعیت قرار گرفتم مادرانگی هام نمیذاره نگران نباشم یه حس عجیبیه سارا! خـــــیلی دوسِش دارم! انشالله خداقسمتت کنه این لحظه ها رو(البته بدون استرس)
پروانه
30 بهمن 92 14:07
آفرین گواهینامه ات مبارک اصلا نگران نباش سعیده جون هنوز زوده برای دیدن اون کنجدت انشاالله 3 هفته دیگه میری صدای قلبش را میشنوی اصلا غیر عادی نیست که بخوای خودتو نگران کنی پس از الان سعی نکن برای هر چیز کوچولوئی نگران بشی چون نگرانی بدتره عزیزمم کاملا آروم باش و براش دعا کن منم اگه قابل باشم دعا میکنم
مامان سعیده
پاسخ
سلام گلم ممنونم ازت انشالله؛من تا 3هفته ی دیگه دق میکنم! آره با اینکه دکتر خیلی مطمئن گفت مشکلی نیست ولی یه حس عجیب نمیذاره نگرانش نباشم ممنون که برامون دعا میکنی
ثمره
3 اسفند 92 21:39
برای نی نی بود شکمتو صابون نزن
مرد کوچک من
6 اسفند 92 16:29