6هفته و 1روز
سلام عزیزدل مامان
خوبی؟
عشقم امروز سالگرد ازدواج منو باباییه هاااااا
چقدر خوشحالم که امسال هم تولد بابایی و هم سالگرد ازدواجمون پیشمون بودی
بهت که گفته بودم,دیروز امتحان شهری رانندگی داشتم,وقتی داشتم از آموشگاه میرفتم
سمتِ محل امتحان خیلی استرس داشتم,دستم رو گذاشتم روی شکمم و بهت گفتم:
عشقم؛دعا کن مامانی قبول بشه...من مطمئنم تو اگه دعا کنی من قبول میشم
و خداروشکر همین هم شد
قربونت برم که برای مامانی دعا کردی فدااااات بشم من
...
دیروز عصری وقت دکتر داشتیم,اولین باری بود که میخواستیم روی ماهت رو ببینیم
دکتر یه سری سوال ازمون پرسید و یه سری توصیه های ایمنی کرد
و گفت برو تو اتاق تا سونوت کنم.
بابایی هم اومد پیشم
دل تو دلم نبود
واااای خدا داشتم از استرس میترکیدم
دکتر گفت: این ساک حاملگیه که میبینی,تو دلم گفتم خداروشکرررررررر
یه نقطه ی سیاه کوچولو توی ساک بود فکر کردم توئی
منتظر بودم تا تورو نشونم بده که گفت:شما 6هفته هستی و جنین هنوز شکل نگرفته
برای لحظه ای دنیا رو سرم خراب شد
در ادامه گفت: البته این طبیعیه و هنوز وقت داره برای شکل گرفتن!
3هفته ی دیگه که بیای هم جنین رو میبینی هم قلبش رو
آروم تر شدم ولی ته دلم نگران بودم هنوز....گفتم آقای دکتر همه چیزش خوبه؟عادیه؟
گفت:آره همه چیز نرمال و خوبه و من راضی ام و نگران هم نیستم !
تو اگه میخوای نگران باشی باش
بازهم کمی خیالم راحت شد
داروهارو گرفتیم و اومدیم خونه؛20تا قرصprenatac اگه اشتباه ننوشته باشم بهم داده واسیدفولیک.
حالا قراره 3هفته دیگه دوباره بریم پیشش
دیشب عجیب حالم بد بود بابا هم باشگاه بود,مامانم هم رفته بود جمکران برای سلامتی شما دعا کنه.
زنگ زدم به مامانِ بابایی(نمیدونم در آینده چی میخوای صداش کنی) برام غذا آورد و پیشم موند.
بنده ی خدا کارهای خونمون رو انجام داد و تا اومدن بابا پیشم بود
حالم عجیب بد بود!نمیدونم چرا!!!
راستش با اینکه دکتر با اطمینان بهمون گفت که همه چی خوبه و الان زوده برای تشکیل جنین؛ولی
ته دلم نگرانم
همش استرس دارم که نکنه زبونم لااال بارداری پوچ باشه و اصلا تو در کار نباشی
فکرش هم دیوونم میکنه
نمیتونم دنیای بدون تورو تصور کنم
بمون مادر؛ بمون عشقم....بزرگ شو....خوب رشد کن..منو بابا رو تنها نذار
..............
خاله جونی ها؛
برای سلامتی نینی کوچولوی ما دعا میکنید؟!



6هفته و 1روز
